خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





گزارش پیمایش زمستانی خط الراس اشترانکوه

    خطّ الرأس اشترانکوه

    تحقّق یک رویا

    نفرات گروه:

    امیر پاینده

    محسن طهمورثی

    سعید دینی

    نگارش و ویرایش :  مهدی عربعلی

     

    بهمن94

     

     

     

    خط الرأس اشترانکوه، مجموعه ای است از چهارده قله اصلی و چندین قله فرعی که از گردنه ی پنبه کار شروع و به گردنه ی کمندون یا کمندان ختم می شود. از چند سال پیش که وسوسه صعود این خط الرأس در جانم افتاده بود ، مدام به شکلهای مختلف برای پیمایش زمستانی این مسیر نقشه می کشیدم و از کسانی که در تابستان این مسیر را پیموده بودند سوأل می کردم . بالأخره عزمم را جزم کردم تا برای صعود به آن اقدام کنم اما همیشه همه چیز آنطور که آدمی می خواهد اتفاق نمی افتد؛ مثلا وقتی به آدمهایی که فکر میکنیم در لحظه ای که باید کنارما باشند رو می کنیم ، می بینیم که از زیر بار شانه خالی می کنند.  همین هم شدکه مدتی به دلیل نبودن نفرات مناسب برنامه به تعویق افتاد و از آنجا که باز اقبال در زمانی به آدمی رو میکند که اصلا انتظارش را نداری ؛ در سالن سنگ نوردی مشغول تمرین بودم ، متوجه شدم که سعید دارد از صعود به خط الرأس اشتران حرف  می زند. دورادور می شناختمش و میدانستم که حتی تلاشی هم برای صعود زمستانی آن مسیر کرده است ، اما در همان سال به دلیل شرایط نامناسب جوّی مجبور به عدم ادامه مسیر شده بودند و در همین سالها سعید مدام از مسیرهای مختلف ،هر کدام از قله ها را به انگیزه مطالعه و بررسی مسیرهای مختلف صعود کرده بود ، بی آنکه معطل کنم و به حاشیه بروم نزدیک شدم و سر صحبت را باز کردم:

    -       من برای امسال برنامه صعود به خط الرأس اشتران را دارم.

     خندید و گفت : من هم هستم !

    باورم نمی شد ، نفری که دنبالش بودم را پیدا کردم. اما هیچ شناختی از هم در برنامه نداشتیم و این خود می توانست در حین برنامه مسئله ساز شود اما از آنجا که به توان او ایمان داشتم و تجربه منطقه را از او می دانستم مصمم شدم که احتمال زیاد از عهده کار برخواهیم آمد.

     صعود به چنین خط الرأسی با دو نفر تقریبا دیوانگی بود ، چون اگر در حین صعود یکی از ما آسیب می دید حتما نفر دیگر هم از بین می رفت . دلیلش هم ساده بود ؛ بازگشت از دیواره ها و از بین یخچالها و مسیرهای بهمن گیر ، عملا یک نفره غیر ممکن می نمود.

    به دنبال نفر سوم رفتیم . یادم افتاد که محسن مدام از این برنامه حرف می زد و حتی یکی دو بار تابستانی اقدام به صعود آن با بچه های دیگر کرده بود ، یک راست سراغ محسن رفتم  و پیشنهاد برنامه را به او دادم ، پذیرفت!

    حالا شده بودیم سه نفر آدم مشتاق که هیچ تجربه مشترکی با هم نداشتیم . اما در این گونه موارد اگر هر سه نفر نگاه حرفه ای به کار  داشته باشند حتما از عهده بر نامه بر خواهند آمد. چند بار در مغازه محسن و جاهای دیگر برای چک کردن و برنامه ریزی دقیق وقت گذاشتیم و عکسها را دیدیم و گزارشهای دیگر تیمها را خواندیم و بعد از چند هفته تمرین خود را به بالاترین نقطه آمادگی  رسانده و برای رفتن آماده شدیم.

     روز اول 11/11/1394

    4:45دقیقه صبح بود که از همدان راه افتادیم به  سمت استان لرستان و شهرستان دورود . ساعت7:30 دقیقه صبح بود که به نزدیکی محیط بانی رسیدیم و از آنجا به سمت گردنه ی پنبه کار حرکت کردیم .


    مسیر گاهی به شوخی و گاهی به سکوت می گذشت . استرس داشتیم از اینکه ؛ طی چند روز آینده چه اتفاقاتی برای هر سه نفر ما خواهد افتاد ؟ اما دوباره شوخی های مثل آتش زیر خاکستر بیرون می آمد و بر سکوت و هر چه استرس بود غلبه می کرد .

    وقتی به پنبه کار رسیدیم ساعت 8:10 دقیقه بود.  برف جاده را بسته بودند مجبور شدیم کوله ها را از ماشین پایین بیاوریم و شروع کنیم به آماده کردن وسایل که بقیه راه را از روستا تا پاسگاه  محیط بانی پیاده کنیم، داشتیم  کوله هارا آماده می کردیم که محسن گفت :

    -      صدای ماشین می آید!

    بچه های محیط بانی در هنگام گشت زنی به ما رسیده بودند . با سخاوت تمام ما را سوار ماشین کردند و تا پاسگاه رساندند.  این خودش یک خوش شانسی بود ، نشانه خوبی بود که همین اول کار پیدا شد .

    به پاسگاه که رسیدیم ، بعد از خوش و بشی با بچه های محیط بانی و گرفتن چند عکس یادگاری به راه ادامه دادیم.  از اینجا به بعد نه ماشینی بود ونه  آدمی و نه هیچ جاندار دیگر! برف بود و سرما و سنگ و باد و اراده ای که قرار بود بر این همه غلبه کند .

     

    به ساعتم نگاه کردم8:45  دقیقه بود از پاسگاه که راه افتادیم بعد از مدتی وارد دشت شدیم و دشت را به سمت چپ ادامه دادیم

     

     

    تا رسیدیم به ابتدای گردنه سرآوند ارتفاع سنج 2580 متر را نشان می داد .

     

    به راه افتادیم . بعد از چند صد متری ایستادیم برای صرف صبحانه ، به سمت چشمه کبود حرکت کردیم 11:15 دقیقه بود .

    از ارتفاع 3403 متری چشمه کبود می شد به راحتی عظمت دریاچه گهر را دید. از همانجا بود که حرکت ما به سمت اولین قله یعنی کولورید شروع شد . با اینکه ارتفاع کولورید 3866 متر بود ،  اما مسیر سختی داشت و مسا بقه ای هم صورت گرفته بود بین ما و زمان ! انگار که ساعت می خواست از ما جلو بزند و آسمان هم همدست شده بود با زمان.

     برف آنقدر  بارید که خسته شدیم و کمپ اول را بر پا کردیم . بعد از شام وقتی حالمان جا آمد نقشه را نگاه کردیم تا برنامه صعود فردا را مرور کنیم .

     

    برای اینکه انرژی کافی برای صعود را داشته باشیم زود خوابیدیم.

     

    روز دوم12/11/94

    6:30دقیقه بود که بیدار شدیم.  قرارمان هم همین بود؛  هر کجا که برویم 16:30 عصر کمپ بزنیم و 6:30 دقیقه بیدار شویم و حرکت کنیم. 7:45 دقیقه بود که قبراق و سرحال به سمت گل گل حرکت کردیم شاید سخت ترین قسمت صعود همین گل گل بود .

     

    آنقدر درگیر تیغه ها شده بودیم که زمان از دستمان رفت ، اما بالأخره اراده توانست بر طبیعت چیره شود.

     

     از گل گل سریع راه افتادیم به سمت گَلِ گَهَرِ 3950 متری و از آنجا به طرف سن بران به راه رفتیم.

     سن بران خودش داستان دیگری داشت که با وقت محدود آنروز همخوان نبود.  بنابر این کمپ دوم را رأس همان ساعت مقرّر زیرِ یال آن برپا کردیم.

     روز سوم13/11/94

    بیدار شدنمان سر همان ساعت هرروز بود و 7:30دقیقه به طرف قلّه ی سن بران به راه افتادیم45.  دقیقه طول کشید  تا به قلّه برسیم .

     

    در میان راه باد به شکل عجیبی برفها را از دو طرف بصورت نقاب در آورده بود و آنچنان سرعت باد زیاد بود که برفها مثل سوزن در صورت هر کداممان فرو می رفت.

     از سن بران که راه افتادیم تازه سختی کار شروع شد که درگیر سوزنیهای کوچک و بزرگ  سن بران تا قله میرزائی - که در ارتفاع4080 متری قرار داشت -  شدیم.

     

     بعد از صعود قله میرزایی ،  تا فیالستون از یالی پر برف با سنگ های تیز باید عبور می کردیم.

     

    بعد از صرف نهار به طرف فیالستون ها که در ارتفاع 3800 متری قرار داشت به راه افتادیم ولی صعودِ آن در گرگ و میش عصر کارعاقلانه ای نبود.  بنابر این ؛ زیر یالِ فیالستون کمپ چهارم مازده شد .

     

    شاید هیچ چیز بعد از یک صعود سخت و برف کوبی طاقت فرسا آنهم در کولاک ، به اندازه یک آبگوشت به آدم نچسبد .جای همه دوستان خالی...

    روز چهارم14/11/94

     مثل هر روز سر ساعت به راه افتادیم . مسیر طولانی بود ، امّا غیر ممکن نه !

     از فیالستون به سمت لِگِه راه افتادیم.  این قله یکی از مهمترین مراحل صعود بود .

     

    از لگه باید بیست متری را را فرود می رفتیم. سعید پیشتر، از این مسیر کروکی داشت .- آنهم بخاطر صعودهایی بود که از جبهه های مختلف قبلا کرده بود -. بنابر این مسیر راحت تری را پیشنهاد کرد و از راه دوم فرود آنقدر کوتاه شد که به ده متر هم نرسید.

     

    سرعتمان کم شده بود . نه بخاطر اینکه خسته بودیم ، بلکه بخاطر اینکه باد سرعتش را زیاد کرده بود . از همدان با موبایل اطلاع دادند که ؛ سرعت باد55 کیلومتر در ساعت است . اما آنقدر سرعت نداشت که زمین گیرمان کند . محسن ، پـیشتر  در اینجا لانه خرسی را نشان کرده بود . دقیقا بالای سر لانه خرس رفتیم . جلوی لانه را برف گرفته بود . چند عکس یادگاری آنهم در کنار لانه خرس - که به خواب زمستانی رفته -  برایمان خالی از لطف نبود .

    شیرینی عکس یادگاری گرفتن آنهم دم در لانه خرس خیلی در کاممان نماند ، وقتی با یال بزرگ و خسته کننده بعدی روبرو شدیم.

     اگر قرار بود پاروی گردنه پیارو بگذاریم و ارتفاع مان به 3550 متر برسد باید تا صبح فردا صبر می کردیم بنابر این کمپ پنجم زده شد.

     

    روز پنجم 15/11/94

     به عهدی که کرده بودیم پایبند ماندیم و سر ساعتِ هر روز ، از گردنه ی پیارو رو به سمت

    شاه تخت به راه افتادیم.  چند ساعتی وقت برد تا ارتفاع 3900 متری شاه تخت زیر پایمان قرار بگیرد و از آنجا به قلّه ی پیارو برسیم -که در ارتفاع 3850 قرار داشت-.  اما این مسئله به دلیل مسدود شدن مسیرهای عادی بود . مدام مجبور می شدیم تغییر مسیر بدهیم تا بتوانیم صعود کنیم . آن روز پیشروی ما تا زیر سوزنیهای  مهر جمال ادامه یافت .

    به علت برف کوبی زیاد و سختی مسیر کمپ ششم زیر سوزنیها بر پا شد.

     

    روز ششم 16/11/94

     در صعود های این چنینی زمان بندی بسیار مهم است اما خیلی چیزها را نمی شود پیش بینی کرد مثلا اینکه یک مرتبه هوا منقلب و به شدت خراب شود استرس به سراغمان آمده بود که مبادا به هوای خراب بد بخوریم و از ادامه صعود باز بمانیم از سوزنیهای 3900 متری مهر جمال گذشتیم.

      

     و بعد از چند قله فرعی به قله  ازنادر رسیدیم 

    که 3750 متر ارتفاع داشت از قله ازنادر سریعا به کول شاکول راه افتادیم

     

     

    بی رمق تر از آن بودیم که بتوانیم در آن ساعت از روز قله را صعود کنیم بنابر این کمپ هفتم بر پا شد.

    روز هفتم 17/11/94

     شب را زیر همان قله خوابیدیم.  با دوستان تماس گرفتیم و فهمیدیم که فردا هوا خراب خواهد شد. صبر کردیم تا آفتاب بالا بیاید صبح همه جا را مه گرفته بود ، اما همزمان با مه سرعت باد هم بیشتر شد. صبحانه را که خوردیم سریع کمپ را جمع کرده و به راه افتادیم نیم ساعت نشده زمین گیر شدیم . شدت باد آنچنان بود که احتمال پرت شدن هر کداممان به پایین خط الرأس وجود داشت.  سریع در پشت یک سنگ چادر زدیم و با طناب چادر خودمان را به سنگ حمایت کردیم  و کمپ را در آنجا بنا کردیم .

     

    امیدواربودیم که صبح هوا خوب شود ، اما اشتباه می کردیم.  شدت باد بیشتر شد تا آنجا که کلاه کاسکت یکی از بچه ها را باد از  زیر پوش چادر کند و برد ، و اگر عکس العمل سریع محسن نبود احتمالا اینکه بقیه وسایل و کفشهایمان را هم باد ببرد وجود داشت . استرس خرابی  هوا - آنهم برای چند روز - در جانمان افتاده بود . تقریبا تا صبح بخاطر تکانهای چادر و صدای باد و سرما بیدار بودیم.

    هجدهم و نوزدهم را داخل چادر نشستیم و منتظر هوای خوب شدیم.

     صبح روز 20/11/1394 ساعت 4 از خواب برخاستیم و هوا را چک کردیم.  همانند روزهای قبل در چادر ماندیم. همچنان هوا خراب بود، تا اینکه ساعت 5:30 صبح اقبال به ما رو کرد و چراغهای روستا را دیدیم صبحانه ای خوردیم و کمپ را جمع کردیم.  وقت رفتن بود اما مگر می شد به سرعت رفت؟ ! برف آنقدر در این دو روز باریده بود ، که ناچار بودیم سرعتمان را کم کنیم . قله اول – دوم – و سوم را پشت سر گذاشتیم.

     

    به یال کول جنو رسیدیم.  تصمیم گرفتیم کوله پشتی ها را پایین یال بگذاریم و از کف دره به سمت قله برویم . شیب خیلی تند بود،  امّا از قسمتی که کمترین برف را داشت پایین رفتیم و بالاخره به محل مناسب رسیدیم.  کوله پشتی ها را گذاشتیم و به سمت قله حرکت کردیم ساعت12:15 را نشان می داد که به طرف قله راه افتادیم.  بعد از چند طول طناب صعود، به قله رسیدیم .

     

     

    پس از گرفتن چند عکس ، ساعت15:40دقیقه از قله بسمت پایین سرازیرشدیم.

     

    در ساعت 17:10 دقیقه از به دوستان اعلام کردیم که آخرین قله هم صعود شد و می خواهیم به سمت پناهگاه حرکت کنیم.

     

     نزدیک پناهگاه بودیم که تصمیمان عوض شد و قرار شد یک راست به سمت روستا برویم . آنقدر ذوق داشتیم که یادمان رفته بود چقدر خسته ایم.   به کف دره که رسیدیم توان حرکت نداشتیم.  همانجا چادر زدیم و آخرین جیره غذایی را گرم کردیم و خوردیم . تقریباً بیدار ماندیم.  نه بخاطر سرما یا باد یا ترس از فردا ، بلکه بخاطر شوری که داشتیم از صعود کامل خط الراس . بخاطر اینکه خودمان را صعود کرده بودیم و همه ی آن استرسها و ترسها را  پشت سر گذاشته بودیم.

     نه بخاطر آنکه چقدر مسیر سخت بود، بلکه بخاطر اینکه بر همه ی آن نمی شود ها و نمیتوانم ها  غلبه کرده بودیم و شاید قلّه ی واقعی همین بود.

    آفتاب که بالا آمد به سمت روستا راه افتادیم . دوستان در روستای کمندون منتظرما بودند و بساط صبحانه هم علم شده بود . حس خوردن چای داغ بعد از آنهمه سرما و سختی قابل وصف نیست.

     همدان که رسیدیم جمعیت دوستان بود که با ابراز محبتشان شادی صعود را برای ما چند برابر کردند و در آخر از اساتید بزرگ همچون آقایان جلال چشمه قصابانی – داریوش بگلر-حمید اولنج- عزت  برق لشگری – نعمت اخضری و دیگر دوستان کمال تشکر را داریم درود فراوان به همگی که در این صعود با ما همراه و هم دل بودند.

     


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : صعود ,کردیم ,افتادیم ,مسیر ,بودیم ,ساعت ,بخاطر اینکه ,حرکت کردیم ,کرده بودیم ,بلکه بخاطر ,برای صعود ,بلکه بخاطر اینکه ,
    گزارش پیمایش زمستانی خط الراس اشترانکوه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده